|
رویش ( مجتمع قزوین ) آثار شعر و داستان اعضا و مربی ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان قزوین
| ||
|
سلام ! سال نو مبارک [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 11:6 ] [ خانم پورشیخ ]
سلامی دوباره به همه ی دوستان ، به خصوص اعضای ادبی مرکز ،به روزهای پایانی سال نزدیک میشیم . یک سال پر از اتفاقات خوب و مختلف ، امیدوارم که همه ی شما سال خوبی را پشت سر گذاشته باشید و سالی را که پیش رو دارید پر از خیر و برکت و صحت و سلامتی باشه . بچه های کلاس ادبی خوندن شعر و داستان و نوشتن خاطرات نوروزی یادتون نره بعد از تعطیلات با یک عالمه حرفها و کارهای جدید ادبی منتظرتون هستم .موقع سال تحویل من را فراموش نکنید . عیدتون مبارک
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 13:39 ] [ خانم پورشیخ ]
نرگس خانم به تازگی شروع به شعر گفتن کردند .از آنجایی که به بهار نزدیک میشیم و تو حال و هوای عید هستیم یکی از شعرهای دخترمون رو برای علاقمندای شعر می نویسم .اگه نظری دارید بگید تا به نرگس تو گفتن شعرهای بعدی کمک کنیم . چند روز پیش مادرم گندم و چید تو سینی هر ساله عید برامون می پخت سمنو، بی بی پدر خرید ازبازار سنجد و سیب و سرکه تو سفره چید مادرم سبزه و سیر و سرکه پدربزرگ خوبم قرآن به دست نشسته خواهر کوچک من روبان به سبزه بسته نرگس کشاورز ۱۱ ساله [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 10:53 ] [ خانم پورشیخ ]
صحبت با آقای تابستان!بتول پورشیخ آهندانی مربی ادبی مرکز کتابخانه ی مجتمع شماره ی دوکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان قزویندر میان اهل ادب امروز ، تعاریف متفاوتی در باره ی شعر وجود دارد آنچه ازمجموعه تعریفهای مختلف ،کاملتر و بهتر به نظر می رسد، تعریف دکتر شفیعی کدکنی است که می گویند:(( شعر،گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد )). در این تعریف به پنج عنصر عاطفه ،خیال،زبان ،آهنگ و شکل (فرم) اشاره شده است که شعر از تلفیق و گره خوردگی این پنج عنصر ایجاد می شود .ایشان در ادامه شعر را رستاخیز کلمات می خوانند .ادامه مطلب [ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 12:10 ] [ خانم پورشیخ ]
پرستوهای بهشتی
از مدرسه که آمدم بی حوصله رفتم توی اتاقم و در را محکم بستم و نشستم زمین، زانوهایم را بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن ،کار همیشگی ام بود .مادر می گفت: هر وقت دلت گرفت با قاب عکس بابات درد و دل کن .قاب عکس بابا را برداشتم و به چشمهایش زل زدم . اشکانم گونه بابا را در قاب عکس خیس کرد . اما لبخند قشنگی روی لبهایش بود. صدای در،سکوت بین من و بابا را شکست . مادر بود! چت شده دختر ؟دلت از جای دیگه پره چرا سر در دیوار خالی می کنی ؟ چی شده باز ؟ رفتم طرف کیفم،دفتر انشایم را درآوردم خودکار را گذاشتم رویش و رو به مادرم کردم و گفتم :بنویس ! مادر که گیج و مات و مبهوت مرا نگاه می کرد گفت : نه! تو امروز یه چیزیت میشه .فاطمه تو حالت خوبه؟اشکهایم در چشمانم دلتنگی میکردند ، شروع کردم به گریه کردن : آره مامان خوبم ! تو بنویس! مادر گفت :آخه چی بنویسم ؟از کی؟ ازچی؟ نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم ،گریه کنان گفتم :از از اونی بنویس که این همه سال دلتنگ شم .از اونی که هم ی دوستام معنی اسمشو می دونن اما من به جز یه قاب عکس کوچولو ، گریه های تو ، نامه ای که اگه یه روز دیر به دستمون می رسید بند دلمون پاره می شد چیز دیگه ای ندارم !به خودم امدم دیدم چشمهای مادرم بارانی شد . آرام خودکار را برداشت و به من داد و گفت : بنویس ُ بنویس از اون بابایی که تو را با همه ی دلتنگیها تنها گذاشت تا دو ستات دلتنگ پدرشان نشوند . بنویس از اون بابایی که رفت تا آغوش گرم هیچ پدری رو از فرزندش نگیره . مادر اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد : بنویس از اون بابایی که سجادشو بین توپ و تفنگ پهن کرد تا تو با آرامش نماز بخونی . از اون بابایی که سینه اش آغوش تیر شد تا سینه ی تو برای همیشه آغوش قرآن باشه . مادر گونه هایش را پاک کرد و ادامه داد : حالا تو که فرزند اون پدری باید عادت کنی که با دلتنگی هاش زندگی کنی. اگر صدای تیک تیک ساعت می گذاشت می توانستم صدای ضربان قلب مادرم را خیلی راحت احساس کنم . صدایی که بوی دلتنگی می داد .مادرم توی چشمانم زل زد و گفت: بابات رفت پیش پرستوهای بهشتی .اون مثل یک ستاره بود . حالا که تنهامون گذاشته مثل یک شهاب خوبی هاش همیشه می مونه پدر تو پرواز کرد تا به تو یاد بده برای خدا هر چقدر بیشتر اوج بگیری بلند پروازتری . خودکار را در دستم گرفتم و با افتخار شروع کردم به نوشتن . دلم نمی خواست از نوشتن دست بردارم . انگار خیلی حرفها برای گفتن داشتم انشایم را که تمام کردم قاب عکس بابا را برداشتم و صورت مثل ماهش را بوسیدم . صورت ماه یک پرستوی بهشتی را . با این که چیزی به خاطر نداشتم اما دلم بد جوری هوایش را کرده بود . عکس بابا را روی تاقچه کنار قرآن گذاشتم وقتی دفتر انشایم را بستم چقدر آرام بودم آرامتر از همیشهُ ُمثل دریا،مثل دل بابا !!! مهدیه احمدی ۱۶ ساله [ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 8:51 ] [ خانم پورشیخ ]
سلام اینم وبلاگ ادبی کتابخانه مجتمع.
بعد از این آثار ادبی اعضای خوب این مرکز را در وبلاگ بخوانید و لذت ببرید(راستی نظر دادن یادتون نره ) سالیانست که در خلوت اندیشه ی من حرفها قاب شده خط کشی ها مبهم و دل ساده ی من خبر از بی خبری ها دارد به چه می اندیشی؟ به خیالی مبهم به نسیمی بی جان که رود تا دم دروازه ی صبح! نه! به خیالم ،شاید خبر از بی خبری ها به خودش آوردش بشود یک طوفان برود تا دم دروازه ی صبح یا نه! برود بالاتر بالاتر پیش خدا سمانه والدی ۱۶ سالهَ
[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 11:1 ] [ خانم پورشیخ ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||